239-(19دیماه نود-شانزده وده دقیقه)
مرجع رفتار گل
در لحظه ی شکفتن
دست تست
هر بار که مشت خویش را به آرامی می گشایی
سروده هاي من ناصر دهقان بصورت پيش نويس
مرجع رفتار گل
در لحظه ی شکفتن
دست تست
هر بار که مشت خویش را به آرامی می گشایی
در خویشتن رسوب کردم
آن هنگام که دریافتم
زندگی
جز پلی باریک و کوتاه میان دو عدم نیست
براستی
چه کسی مرا بر سطح این پل هل داده بود ؟
و ای کاش
یک روز
می شد دانست
آن کسی که مرا بر روی این پل تنها گذاشت
از قایم باشک بازی با من چه لذتی می برد؟
تو هر صبح از زهدان رختخواب متولد می شوی
و این نخستین ساعت از فرصت باقیمانده ی پیش روی تست
پس با لبخندی یکتا
و نگاهی شیرین تر
ای دل
باری هر سحرگاه تولد خویش را گرامی دار
۱-
روي ميز هستي من
حتي فنجاني آرامش دم نكشيده نيست
كه با قند سرخ لبهاي تو
باري آن را مزمزه كنم
۲-
از شيشه ي پنجره ي احساسي ديرين
آنسوي درون خويش را
مي نگرم
كه همچنان شعاع حضور تو با اشتياق
سطح نامطمئن آن را روشن كرده است
۳-
ميان من و مرگ
سالهاست كودكي از جنس عدم تفاهم
درحال بازي كردن است
در ناشكيبايي و تعجيل حقيقتي نهفته نيست
ايمان
هرگز بر كسي محرز نشد
مگر بر کسی كه هرگز براي دريافت حقيقتی
از سر شب تا سحر
دمي به انديشيدن و انتظار سر نكرد
صبحدمي كه تو در آن طلوع نكني
نيمشبي كه تو در آن ندرخشي
غروبي كه بسوي افقش تو خيره نشوي
و قلبي كه سحرگاهش را
در نيمروز حيات
جيك جيك گنجشكان خيال تو بر هم نزند
به چه كار آيد ؟
۱-
هيچگاه را نمي توان بوسيد
و در صدد راحتي خيال ، لم دادن ،و تماشاي تلوزيون
با گذاشتنش در صندوقچه ي نرسيدن ، و آن هم در پستويي تاريك
گوش سپردن به نجواي آرام آروزها را
براي هميشه فراموش كرد
۲-
انعطاف پذيري دختري بس زيبا بود
اما در بازار مذهب كسي او را تحويل نگرفت و مشتري پيدا نكرد
هيچكس
بجاي آن متولي مذهب او را به حرام زادگي نسبت داد
هنگامي كه به سروقت ابديت مي روي
مرا سفارش بده
تا ظرفهاي چيني مهماني تو را جلا بخشم
۲-
دفتر را از جملات سياه كردم
و مرور دوباره ي آن را براي
فرصت ملاقات با ليوان چاي گذاشتم
جملات متلاطمي كه هر شامگاه
به امواج كرانه هاي تو مي نگريستند
در دوردست افق وجود من
كه تنهايي آن
انتهايي نداشت
بر سطح خالي ميز سرخ فام قلب خويش
در پي واژگاني شايسته ي نوشتن مي گردم ،
كاغذي در خور اشك ، و طراوت باران ،
خودكاري كه
تراوش زبان آبي آن همواره به زندگي بخشيدن متعهد است ،
و گوينده اي كه انگار
در آخرين روز قلم به دست گرفتن
دقيقا در كار نوشتن وصيتنامه ي خويش
پس مرابخوان
مرا چنان بخوان كه گويي
آخرين سطور هستي خويش را بر سطح اين كاغذ افشانده ام
دست افشاني و سعادت جاودان تو را
و سرانجام
اين زدن كليدخيال تو بود
كه
ايوان تاريك و شب زده ي قلب مرا
فروزان كرد